غزل (دست دل دادم ):
دست دل دادم عجب من عقل دوراندیش را
در بلا افکنده ام باری چسان من خویش را
هرکه دام عشق افتد دین و دل بازد چو من
من خریدم بهر خود سرمایه ی تشویش را
ره به کوی عشق بردی شکوه از سوزش مزن
همچو شمع آتش بزن بود و نبود خویش را
عشق راهیست پرخطر گردل ببندی یک نظر
دورباید افکنی اندر دلت تشویش را
همچوحلاجی بباید بوسه بنوازی به دار
در جنون باید بر اندازی دل درویش را
در مسیر عاشقی هرکس زند یکدم قدم
وآن تحمل بایدش هرگونه ریش ونیش را
عقل را راهی نباشد در سرای عاشقی
تا بکار اندازد او سود و زیان خویش را
نظرات شما عزیزان:
برچسبها: غزلیات